تبلیغات
ℯϰ◎ ℓ@ᾔḓ - part 2 exo On the island of spirits
 
درباره وبلاگ


سلامـ منـ الیــ امـ
اکسوالیـ هستمـ
سهونـ عشقـ منهـ
قوانینـ رو رعایتـ کنینـ
نظر بدید زیادددددددددددددددد
خبـ دیگهـ زیادیـ زر زدمـ
بایـ گلمـ امیدوارمـ بهتـ خوشـ بگذرهـ

مدیر وبلاگ : ℯℓ☤ & ṧℯhüᾔ
نویسندگان
نظرسنجی
موزیک ویدیو و اهنگای اکسو رو بزارم؟؟؟؟






جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بیوتــــــی وب

یه وب واسه دخیا و دوستام

جاوا اسكریپت


ℯϰ◎ ℓ@ᾔḓ





سلام
پارت 2 از داستان اکسو در جزیره ی ارواح
فقط قبلش بگم که این قسمت کاپل سوکا داره اخراشم جسیهون
و بگم که جسیهون منو سهون هستیم
سوکا هم سوهو و الیکا

*داستان از دید الیکا*
بعد تمرین رفتیم تو اتاقمون بعد اینکه لباسامونو عوض کردیم رفتیم توی باغ(خونه ای که ما توشیم مثل یه ویلاعه که باغ داره) ولی سوهو اوپا نیومد
جسیکا-پس سوهو اوپا کجاس؟

انا-داخل اتاقشه

الینا لبخند شیطانی زد بعد با دستش به جسیکا اشاره کرد بیاد پیشش..وقتی جسیکا رفت پیشش در گوش جسیکا یه چیزی زر زد
(-_-)جسیکا هم خندید و گفت باشه

جسیکا-الیکا اونی لطفا برو سوهو اوپا رو بیار

-وااااااا...به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....خودش تنبله نمیاد...درضمن من چرا برم من یه دخترم و نامحرم.....چرا خواهرش نره

شیومین-مسئله اینه که کی خواهرشو بلند کنه

سهون که نقشه ی الینا و جسیکا رو فهمیده بود گفت
-خانم زرنگ ما همه تنبلیم شما بفرما برو بیارش غر هم نزن

-باشه ولی وقتی برگشتم من میدونم و تو

سهون-باشه

با عصبانیت رفتم تا به سوهو بگم بیاد

*داستان از دید انا*

جسیکا با بازوش به دست الینا زد و گفت-بریم؟

الینا-اوهوم

جسیکا و الینا رفتن سمت فیوز برق

جسیکا-جونگین اوپا برو ببین به اتاق سوهو رسید؟

جونگین-باشه

جونگین رفت داخل و سریع برگشت

جونگین-اره نزدیک اتاقشه

جسیکا-چانیول اوپا اینجا نیست.....سهون بیا منو الینا دستمون نمیرسه کلید برق رو بزنیم

سهون بلند شد و منتظر موند تا الیکا بره تو اتاق سوهو

*داستان از دید الیکا*

رسیدم به اتاقش و در زدم

الیکا-اجازه هست بیام تو؟

سوهو-بفرمایید خانم الیکا(اوه ادبش رو برم)

الیکا-سوهو بچه ها میگن بیا

تا اون موقع سرمو بالا نیورده بودم و نگاهمو روی سرامیک ها سر میدادم
ولی وقتی سرمو اوردم بالا دیدم سوهو رو تخت دراز کشیده و تیشرتش یکم رفته بالا

تو دلم گفتم-اوه اوه اوه...چقد سفیده این پسر(واااااا....چشاتو درویش کن منحرف)

-اهم اهم(سرفه الکی)...نمیای؟

سوهو رو تخت نشست

سوهو-باشه الان میام

بعد موبایلش رو برداشت و صفحش رو روشن کرد تا یه نگاهی بندازه ببینه پیامی براش نیومده

صفحه ی موبایلشو خاموش کرد و جلوتر از من راه میرفت که یه دفعه برق رفت
منم که از تاریکی وحشت داشتم جیغ بلندی زدم و محکم یه چیزی رو از پشتش بغل کردم......چونکه تاریک بود نفهمیدم چی بود اما چند لحظه بعد که از شوک در اومدم دیدم اون چیزی که بغل کردم خیلی گرمه چونکه یه ادم بود و دوباره یادم اومد بجز سوهو کسی اونجا نبود که بخوام بغلش کنم پس نتیجه گرفتم که من مثل ادامس از پشت به سوهو چسبیدم(هاهاهاها...نقشه ی شیطانی مون گرفت)و داشتم از خجالت میمردم اما چونکه میترسیدم اصلا ولش نکردم و همینطور محکم گرفتمش

رنگم مثل گچ دیوار شده بود و گونه هام قرمز شدن(خجالت نکش سوهو از خودمونه)
برق اومد...سوهو هنوز تو شوک بود و به جلوش زل زده بود...چونکه بغلش کرده بودم میتونستم احساس کنم نمیتونه نفس بکشه(هووووی به چی فک میکنی منحرف.سوهو بدبخت نفسش بالا نمیاد چونکه این محکم بغلش کرده راه تنفسیش بسته شده)

قرمز تر شدم و دوباره رفتم تو شوک....سوهو با دستاش اروم به دستام ضربه زد تا بفهمم داره خفه میشه..وقتی از شوک در اومدم دوباره جیغ زدم و ولش کردم

سوهو دستش گذاشت رو گوشاش و همون جور که با صدای بلند نفس میکشید بریده بریده گفت

سوهو-جیـ....ـغ.....نـزن....گوشـ.....ـم کـ...ـر...شد!!!

-با...باشه....معذرت..میخوام!!!!!!!!!!

و قرمز شدم ولی ایندفه بخاطر این بود که میدونستم الینا و جسیکا از عمد اینکارو کردن....سریع رفتم تو باغ و با عصبانیت به الینا و جسیکا خیره شدم

سهون-چی شد پس؟؟سوهو هیونگ کجاس؟؟

-خونه اقا شجاس

انا-داداشیم کو؟؟؟؟؟چی کارش کردی؟؟؟؟؟!!!!!

-حتما خوردمش!

انا-کوفتِت بشه چطور دلت اومد داداش خوشگل و کیوتمو بخوری

شیومین-چه از داداشش تعریف میکنه

انا-اره ازش تعریف میکنم تا چشت دراد

سوهو هم اومد...تا چشش به من افتاد دستشو گذاشت جلوی دهنش و اروم خندید و یکم سرخ شد(از خجالت سرخ شده)

شیومین-جریان چیه؟؟؟

بعدش شیومین نگاه پر از شیطنتی به الیکا و سوهو انداخت

الیکا محکم زد تو کتف سهون(الیکا دفعه ی اخرت باشه سهونی منو میزنی فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟)

سهون-ایییییییییییی مامانی....چته؟؟

-چِنچِنَته

سهون-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونا......دفعه ی اخرت باشه منو میزنی

چن و چانیول و بکهیون و کریس و لوهان و تاعو و کیونگسو و لِی اومدن(ببینم پس کی پیش ما بود دقیقا؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

چانی-اشکال نداره داداش کوچولو بزرگ میشی یادت میره!!

چن-سوهو مشکوک میزنی....چی شده داداش به من بگو

سوهو با گیجی به چن نگاه کرد

سوهو-هیچی چیزی نشده

بکهیون- نه انگار چیزی شده!!!!به ماهم بگین!!!!

انا که میدونست دقیقا چی شده مچ دست جسیکا و الینا رو گرفت و در گوششون چیزی گفت که زدن زیر خنده....منم فهمیدم چی گفته داد زدم

-ببندید اون دهنای گشادتونو

دخترا با این حرفم بیشتر خندیدن...چانیول هم داشت میخندید ولی بیصدا و اروم

الینا-چان به چی میخندی؟؟؟تو که نفهمیدی انا چی گفت!!!؟؟

چانیول سرشو به معنی نه تکون داد و دیگه نخندید(اخی بچمو خیت کرد)

الیکا برای تلافی کردن جسیکا رو محکم حل داد...جسیکا هم خورد به کمر سهون و سهون افتاد جسیکا هم افتاد روش

الینا-اووووووووووووو.....کاپل جدید....جسیهــــــــــــــــــــون

جسیکا با شنیدن حرف الینا خواست بره براش که افتاد کنار سهون و داد زد

-اییییییییییییییییییییییییییی پااااااااااام درد میکنه....الینا ببندددددددددددد

جونگین کمکش کرد تا از روی زمین بلند شه و بشینه کریس هم به سهون کمک کرد تا بلند شه

الینا-واااااااااای کمر داداش جونم شکست و داغون شد اخه یه تانک افتاد روش.خخخخخخخخ

پسرا زدن زیر خنده

جسیکا مچ پاشو گرفت و بلند گفت-این چه حرفیه عزیزم.....من هرچی باشم از تو لاغر ترم گلم

سهون به حرفی که الینا زد*وای کمر داداش جونم شکست و داغون شد اخه یه تانک افتاد روش*خیلی خندید و جسیکا هم کلاه کَپ جونگین رو از روی سرش برداشت و سمت سهون پرت کرد

الینا-هوی داداشمو نزن

جسی-دلم خواست بزنمش

الینا-به دلت بگو دیگه نخواد داداشمو بزنی

سهون-اه بسههههههههههههههه....مگه منو نزد؟؟من که حرفی نمیزنم دیگه چتونه؟؟؟...انگار اینا دردشون گرفته که اینطوری میپرن به همدیگه

جسی و الینا باهم دیگه-تو ببند

سهون-0_____0بسم الله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...جِن گرفتشون

چِن-چرا الکی منو تو عمل انجام شده قرار میدی؟؟؟....من که اینجام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

همه یادشون رفت چی شده و پخش زمین شدن از خنده

چن-چرا میخندید؟؟؟به منم بگید

سهون از خنده نمیتونست درست حرف بزنه ولی بزور گفت

سهون-من ..... گفـ....ـتم......جِــن نه چِـ....ـن

چِن-اها....خب زودتر میگفتی یه لحظه فک کردم با منی

بکهیون اروم به انا گفت-خواهش میکنم بهم بگو چی شده؟؟؟چرا الیکا اینجورن

انا اروم سرشو برد نزدیک گوش بکهیون و گفت-الیکا رفت سوهو رو بیاره جسیکا و الینا هم چونکه میدونستن الیکا از تاریکی میترسه و حتما چیزی رو بغل میکنه برق خونه رو قطع کردن......الیکا هم ترسیده و تنها کسی هم که پیشش بوده سوهو بوده بخاطر همین بغلش کرده...بخاطر همین اینجوری سرخ شدن

بکهیون-اِواااااااااااااااااا...خاک عالم.....مامانم از دست رفت

بکهیون و انا زدن زیر خنده و همه ی ما مثل مُنگلا داشتیم نگاهشون میکردیم

کریس-بیا.....بچه هام دیوونه شدن رفت

جسیکا-اپا جونــــــــــــــــــــم(الکی زدم زیر گریه)....الیکا...مـ...منو....حل...دا..د

کریس-اشکال نداره دخترم(قربونت برم بابای گلم...دردت تو جونم)

چانیول و سوهو تمام سعی خودشون رو میکردن که نخندن اما یه دفعه زدن زیر خنده و با خنده ی اونا جمع رفت هوا

انا-چه خودشو لوس میکنه

جسیکا-خودمو لوس میکنم تا چشت دراد...تو داری حسودی میکنی که اپا منو بیشتر دوست داره(0__0)!!!!!!!!!!

انا هم چهار زانو  نشست رو زمین-اپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...تو منو دوست نداری؟؟

کریس-من غلط کردم0_____________0

الینا-پس من؟

الیکا-من؟

پسرا هم پخش زمین بودن و نزدیک بود از خنده سکته ناقص بزنن

الینا-بابایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟دلت میاد منو دوست نداشته باشی؟؟؟

کریس اروم رفت پشت سوهو و گفت

کریس-اصن به من چه بیاید مامانتون رو بگیرید

سوهو-هوووووووووووووی مامان عمته(هااااا؟؟؟؟؟)خودت خربزه خوردی خودتم پای لرزش میشینی....درضمن تو با این قد درازت اومدی پشت من قایم میشی؟؟قد من یک دوم تو هم نیس

و اینگونه بود که پسرای اکسو از خنده تشنج کردن
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خب دیگه دوستان تمام شد.....بای بای




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 1 آذر 1395 :: نویسنده : ℯℓ☤ & ṧℯhüᾔ
نظرات ()
دوشنبه 15 آذر 1395 05:53 ب.ظ
یه چیز دیگه












دوست دارم
ℯℓ☤ & ṧℯhüᾔ یه چیز دیگه













منم دوست دارم
دوشنبه 15 آذر 1395 11:37 ق.ظ
هنگام خوندن داستان خیلللی خندیدم
وایییییییی عاااااااالی بود عااااالی میفهمی
فکر کنم نمی فهمی میگم عااااااااااالی بود
میفهمی فکر کنم نمی فهمی میگم عااااااالی بود
حالا فکر کنم فهمیدی
ازت خیییییلی ممنونم میفهمی فکر کنم نمی فهمی
خیلی ممنونم
راستی به خاطر پارسال ازت معضرت میخام
هنوز خودمو به خاطر اون کار نبخشیدم
بازم با احساس ناراحتی میگم ببخشید
خب دیگه خیلی طولش دادم
خداحافظ عزیزم
ℯℓ☤ & ṧℯhüᾔ :/مگه من نفهمم
این چه حرفیه من خیلی وقته بخشیدمت اجی جونم
حق نداری اجیمو نبخشی بدو اجیمو ببخش
اجیه گلم ناراحت نباش...اگه خواهرام ناراحت باشن منم ناراحت میشم
بای بای اجیییییییییییییییییییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر